Post
جمله‌های برگزیده از کتاب وقتی نیچه گریست

جمله‌های برگزیده از کتاب وقتی نیچه گریست

جمله‌های برگزیده از کتاب وقتی نیچه گریست

  • او معتقد است چیزی به نام کمک به دیگری وجود ندارد، بلکه هرکس می‌‌خواهد بر دیگری مسلط شود و بر اقتدار خود بیفزاید.

  • اوه، فرستادن این‌‌ همه اطلاعات به داخل مغز، آن هم از یک روزنه‌‌ی سه میلیمتری وسط عنبیه، چه مشقت بی‌‌پایانی است!

  • برویر معتقد بود لذت مورد مشاهده بودن چنان عمیق است که شاید رنج حقیقی از کهن‌سالی، داغ‌‌دیدگی و یا داشتن عمر بیش‌تر نسبت به کسانی که دوستشان داریم، هراس از ادامه دادن به زندگی‌‌ای است که در آن دیگر کسی قادر به مشاهده‌‌ی ما نباشد.

  • این انتخابِ یک انسان نیست. یک انتخاب انسانی نیست، بلکه چنگ زدن به وهمی خارج از خود است. انتخابی چنین فوق طبیعی همیشه سست‌‌کننده است. همیشه انسان را از آن‌چه هست پست‌‌تر می کند. من شیفته‌‌ی انتخابی‌‌ام که ما را به بیش‌تر از آن‌چه هستیم بدل کند.

  • مردن دشوار است. من همیشه معتقد بوده‌‌ام که آخرین پاداشِ مرده این است که دیگر نخواهد مرد.

  • از کوچک‌‌ترین دانه‌‌ی پرسشی که بر این زمین حاصل‌خیز می‌‌افتاد فکری جوانه می‌‌زد و مبدل به درختی پر‌‌شاخ‌‌و‌‌برگ و سر‌‌سبز می‌‌شد.

  • گزارش بی‌نظیری است، دکتر برویر: جامع و قابل‌‌فهم و برخلاف گزارش‌‌های بسیاری که تاکنون دریافت کرده‌‌ام، عاری از اصظلاحات نامأنوس تخصصی که شبهه‌‌ی دانشوری پدید می‌‌آورد ولی در واقع زبان جهالت است.

  • ناامیدی بهایی است که فرد برای خودآگاهی می‌‌پردازد.

  • روز من به دو بخش تقسیم شده بود: زمانی که با برتا می‌‌گذشت و زمانی که به انتظار دوباره با او بودن سپری می‌‌شد!

  • خیلی زود ملکه‌‌ی ذهنش برتا، به صحنه آمد، باقی افکار را بی‌‌معنا و پراکنده کرد و تمامی توجه او را به خود فراخواند.

  • اینجا گفته‌‌اید درباره‌‌ی نظر همکاران‌تان حساسید. من افراد زیادی را می‌‌شناسم که از خود بیزارند و برای رفع آن، می‌‌کوشند نظر مثبت دیگران را به خود جلب کنند. ولی این راه حلْ نادرست و در حکم تفویض اقتدار به دیگران است. وظیفه‌‌ی شما این است که خود را همان‌‌طور که هستید بپذیرید، نه آنکه به دنبال راهی برای مقبولیت یافتن نزد من باشید.

  • آیا بهتر نیست پیش از تولید‌‌مثل بیافرینیم و برازنده شویم؟ وظیفه‌ی ما در قبال زندگی، آفریدن موجودی برتر است، نه تولید موجودی پست‌‌تر. هیچ‌‌چیز نباید به تکامل قهرمان درونی شما خللی وارد کند. اگر شهوت راه بر این تکامل می‌‌بندد، باید بر آن نیز چیره شد.

  • کسی که از خویش تبعیت نکند، دیگری بر او فرمان خواهد راند. سهل‌‌تر و بسیار سهل‌‌تر است که از دیگری اطاعت کنی، تا خودْ راهبر خویش باشی.

  • باید میان آسایش و جستجوی حقیقت یکی را برگزید! اگر علم را برمی‌‌گزینید، اگر می‌‌خواهید از زنجیرهای آرامش بخشِ فوق‌‌طبیعی رهایی یابید، اگر همان‌طور که ادعا کردید خوش دارید که از ایمان بپرهیزید و بی‌‌دینی را در آغوش کشید، دیگر نمی‌‌توانید در آرزوی آسایش‌‌های حقیرِ ایمان‌‌آورندگان باشید! اگر خدا را می‌‌کشید، باید پناهگاه معبد را نیز به فراموشی سپارید.

  • ناگهان روشن‌‌ترین قاعده‌‌ی زندگی را دریافتم: این‌که زمان بازنمی‌‌گردد و زندگی‌‌ام در حال تلف شدن است.

  • درواقع از دیگرانی که به تنهایی‌‌ام دستبرد می‌‌زنند، ولی همراهی و مصاحبتی ارزانی‌‌ام نمی کنند بیزارم.

  • به ابدیت فکر کن. مجسم کن که تا بی‌‌نهات به گذشته می‌‌نگری. زمان تا ازل به عقب بازمی‌‌گردد. اگر زمان تا بی‌‌نهایت به عقب بازگردد، آیا هرآنچه ممکن است اتفاق بیفتد، نباید پیش از این اتفاق افتاده باشد؟
  • من به شاگردانم می‌‌آموزم که نباید زندگی را با نوید زندگی دیگری در آینده اصلاح کرد یا از بین برد. آن‌چه جاودانه است این زندگی و این لحظه است. هیچ زندگی دیگر و هدفی که این زندگی رو به آن داشته باشد یا قضاوت و دادگاهی در میان نیست. این لحظه تا ابد خواهد بود و تو، به تنهایی، تنها شنونده‌‌ی خویش هستی.

  • ولی حالا دیگر هیچ ندارم. هیچ همه چیز است! برای نیرومند شدن، ابتدا باید ریشه‌‌هایت را در هیچ فروبری و رویارویی با تنهاترین تنهایی‌‌ها را بیاموزی.
  • وظیفه، وظیفه! تو با این پاک‌‌دامنی‌‌های حقیر، خود را هلاک خواهی کرد. شرارت را بیاموز. خودِ نوینت را بر خاکستر خودِ پیشین بنا کن.

  • منظورم این بود که برای ارتباط واقعی با یک فرد، ابتدا باید با خود مربوط شد. اگر نتوانیم تنهایی‌‌مان را در آغوش کشیم، از دیگری به‌‌عنوان سپری در برابر انزوا سود خواهیم جست. تنها زمانی که فرد بتواند همچون شاهینْ بی‌نیاز از حضور دیگری زندگی کند، توانایی عشق ورزیدن خواهد یافت؛ تنها در این صورت است که بزرگ شدنِ دیگری برایش مهم می‌‌شود.

  • نیچه که چهره را با دست پوشانده بود سر تکان داد: «عجیب است، ولی در همان لحظه‌‌ای که برای نخستین بار در زندگیْ تنهایی‌‌ام را با تمام ژرفا و ناامیدی‌‌اش آشکار کردم، درست در همان لحظه‌‌ی خاص، تنهایی ذوب شد و از میان رفت! لحظه‌‌ای که گفتم هرگز لمس نشده‌‌ام، همان لحظه‌‌ای بود که برای نخستین بار به خود رخصت لمس شدن دادم. لحظه‌‌ی خارق‌‌العاده‌‌ای بود، انگار که تکه یخی عظیم و درونی ناگهان شکاف برداشت و خرد شد.