شکوهِ شکوفایی: چرا فرار از توانمندی، مایه اندوه است؟
بسیاری از ما در لحظاتی از زندگی، با وجود برخورداری از آسایش و امکانات، سایهای از نارضایتی و اندوه را بر قلب خود حس میکنیم؛ گویی چیزی در اعماق وجودمان بهدرستی کار نمیکند. این ملالِ ریشهدار، اغلب نه ناشی از کمبودهای مادی، بلکه حاصل شکافی است که میان «آنچه هستیم» و «آنچه میتوانیم باشیم» دهان باز کرده است. حقیقتِ تلخ و در عین حال بیدارکننده این است که خوشحالی، پاداشی نیست که در انتهای جادهای از لذتهای گذرا ایستاده باشد، بلکه محصول جانبیِ مستقیمِ بهکارگیری تمام توانمندیها در مسیری معنادار است.
این دیدگاه که «خوشحالی» را نه در لذتهای گذرا، بلکه در استفاده حداکثری از توانمندیها ببینید ریشه در عمیقترین مکاتب فلسفی و روانشناسی مدرن دارد. در واقع، روانشناسان به این نوع خوشحالی اصطلاحاً «بهزیستی سعادتگرایانه» (Eudaimonic well-being) میگویند.
سقراط، حکیم بزرگ آتن، قرنها پیش به این موضوع اشاره کرد که غایتِ وجودیِ هر موجود، رسیدن به «آرِتِه» (Arête) یا همان فضیلت و تعالی است. از دیدگاه او، هر موجودی وظیفهای خاص بر عهده دارد؛ همانطور که فضیلتِ چشم در «خوب دیدن» و فضیلتِ چاقو در «خوب بریدن» است، فضیلتِ انسان نیز در شکوفا کردن استعدادهای عقلانی و اخلاقیاش نهفته است. او معتقد بود که زندگیِ آزموده نشده و روحی که در پیِ برتری و برتریجویی در توانمندیهای خود نباشد، به بیماریِ مزمن دچار میشود. در واقع، آن احساسِ عدم خوشحالی که در فرد نهادینه میشود، همان فریادِ روح است که سقراط آن را نشانه دوری از «حقیقتِ خویشتن» میدانست.
این نگاه در قرن هجدهم توسط امانوئل کانت با دقتی اخلاقی بازسازی شد. کانت در فلسفه خود بر این باور بود که هر انسانی نسبت به خودش «تکلیفی» بر عهده دارد. او استدلال میکرد که رها کردن استعدادها به حال خود، تا زنگ بزنند و تباه شوند، نقضِ مستقیمِ قانون عقل است. از نظر کانت، کرامت انسانی ایجاب میکند که فرد تواناییهایش را برای خدمت به غایتی والاتر صیقل دهد. وقتی ما از توان خود بهخوبی استفاده نمیکنیم، در واقع به انسانیتِ درون خود خیانت کردهایم؛ و دقیقاً همینجاست که «افتخار به خود» جای خود را به شرمی ناخودآگاه و اندوهی پایدار میدهد، چرا که عقلِ ما شاهدِ این اهمالکاری است و ما را قضاوت میکند.
اما فردریش نیچه این بحث را به سطحی حماسیتر میکشاند. نیچه خوشحالی را در آرامش و سکون نمیدید، بلکه آن را «احساسِ افزایشِ قدرت» و غلبه بر موانع تعریف میکرد. او هشدار میداد که انسان نباید در باتلاقِ میانمایگی و تنبلی غرق شود. از نظر نیچه، کسانی که از توانمندیهای خود در راهی مفید و جسورانه استفاده نمیکنند، دچار نوعی «کینه از خود» میشوند که تمام ابعاد زندگیشان را سیاه میکند. او معتقد بود که افتخار به خویشتن، تنها زمانی حاصل میشود که فرد بتواند با نگاهی به اعمالش، خود را به عنوان «آفرینندهای» ببیند که توانسته است از مرزهای ضعفِ خود عبور کند.
در نهایت، یوهان ولفگانگ فون گوته، شاعر و اندیشمند بزرگ، این معنا را در عمل خلاصه کرد. او معتقد بود که «دانستن کافی نیست، باید به کار بست؛ خواستن کافی نیست، باید عمل کرد.» گوته در آثار خود، بهویژه در نمایشنامه فاوست، نشان میدهد که رستگاری و رضایتِ نهایی بشر در «فعالیتِ مداوم» و مفید نهفته است. او به زیبایی بیان میکند که بزرگترین شادی انسان این است که با تمام وجودش در کاری که به آن ایمان دارد غرق شود. او هشدار میدهد که اگر بدانی تواناییِ تغییری را داری اما ساکن بمانی، آن پتانسیلِ بربادرفته به باری سنگین بر دوشت تبدیل خواهد شد.
بنابراین، آن احساسِ عدم خوشحالی که در شما نهادینه شده، دشمن شما نیست؛ بلکه نگهبانی است که به شما هشدار میدهد از مسیرِ اصلی خارج شدهاید. این حس به شما یادآوری میکند که افتخار به خود، خریدنی یا بخشیدنی نیست؛ بلکه تنها از طریقِ «صرف کردنِ وجود» در راهی که به آن باور دارید، به دست میآید. خوشحالی واقعی، پاداشِ شجاعتی است که برای رویارویی با تمامِ توانمندیهای خود به خرج میدهید.
منابع و مراجع جهت مطالعه بیشتر:
- سقراط: رسالههای افلاطون (بهویژه آپولوژی و جمهور) درباره مفهوم فضیلت (Arête).
- امانوئل کانت: کتاب بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق (بخش مربوط به تکالیف انسان نسبت به استعدادهای خویش).
- فردریش نیچه: کتاب چنین گفت زرتشت (مفاهیم ابرانسان و غلبه بر خود) و اراده معطوف به قدرت.
- یوهان ولفگانگ فون گوته: نمایشنامه فاوست و کتاب تأملات و عقاید.
