بوف کور: صادق هدایت
بریده و جملاتی از کتاب
میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطهی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم
کاش میتوانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بیدغدغه!
قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.
در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارهی پرنده بود
حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بیحیا، پررو، گدامنش، معلوماتفروش، چاروادار و چشم و دلگرسنه بود.
تحلیل کتاب
بوف کور داستان ایران گمشده و ایران قدرتمندی است که هدایت عاشق آن است نیلوفر، نیلوفری که او روی قلمدان میکشد و از سوراخ روف او را میبیند و عاشقش میشود همان ایرانی است که مورد هجوم اسکندر و عرب و مغول اواقع شده، نیلوفری که با چشمان سیاه و درشت به او خیره شده و وقتی به هدایت میرسد میمیرد و هدایت بقدری عاشق این ایران است که جسد او را تکه تکه میکند و در قبرستانی در ری دفن میکند تا همیشه به یادش باشد بعد ما نیلوفر دیگری را میبینیم نیلوفری که زن لکاتهای شده و با هدایت ازدواج کرده ولی با همه نرد عشق میبازد جز هدایت نیلوفر دوم در حقیقت ایرانی است که مرود هجوم حمله اسکندر و عرب و مغلو ل واقع شده و دیگر وفادار نیست هدایت دنبال نیلوفر پاک و باکره و دست نخوردهای است که در ابتدای داستان در مقابل چشمانش ظاهر میشود ولی نیلوفر دوم که زن لکاتهای شده که با همه هست جز هدایت در حقیقت ایرانی است که دیگر از بکر بودن درامده است بوف کور داستان جغد کوری است که بر خرابههای ایران باستان نشسته و به آن مینگرد
از نظر روانشناختی و فلسفه یونگ سه شخصیت راوی, زن اثیری و سایه طور دیگری تعبیر میشوند. زن اثیری گویا همان آنیما یا وجههی زنانهی روان و سایه نیز به ناخودآگاه اشاره دارد.
- راوی «بوف کور» مردی ست که گویی تاریخی پر از مرگ و ناکامی و خون و کُشتار و عقده و تحقیر و زنانِ مثله شده را در درون خود و در ناخودآگاهش حمل میکند. «بوف کور» روایت وزنِ سنگین تاریخ و فجایع تاریخی بر پیکرِ اکنون است. راوی، عشق میجوی
- د اما مرگ به کف میآورَد و این مرگ را البته به دست خودش رقم میزند، چرا که اوست که مانند پادشاهِ قصههای «هزار و یک شب» زنها را به خلوت خود میبرد و به قتل میرساند تا انتقام خیانت یک زن را از همۀ زنها بگیرد. راوی، گویی با مرگ زندگی میکند و با خاطره و حافظۀ تاریخی که از مرگ و خشونت انباشته است. او این تاریخ را انگار در لحظهای که با تنِ مُرده زن اثیری روبه رو میشود در وجود خود احساس میکند و همۀ کلمات و افکاری را که به نوعی وابسته به این تاریخ کهن و بیانگر آناند میبیند.
