به انحراف کشیده شدن کمونیسم
این ایده که کمونیسم در تئوری، به ویژه در “مانیفست کمونیست” اثر کارل مارکس و فردریش انگلس، آرمانشهری و مثبت بوده اما در عمل به انحراف کشیده شده، دیدگاه رایجی است. برای درک این موضوع، باید به تفکیک میان ایدههای اولیه و اجرای تاریخی آنها بپردازیم. ایدههای اصلی در مانیفست کمونیست: یک آرمان جذاب مانیفست کمونیست که در سال ۱۸۴۸ منتشر شد، در واقع پاسخی به بیعدالتیهای شدید اجتماعی و اقتصادی دوران انقلاب صنعتی بود. در آن زمان، کارگران (پرولتاریا) در شرایطی طاقتفرسا، با ساعتهای کاری طولانی و دستمزد ناچیز زندگی میکردند، در حالی که صاحبان کارخانهها و سرمایه (بورژوازی) ثروت انبوهی را در اختیار داشتند. ایدههای اصلی و “خوب” مارکس در این مانیفست بر پایههای زیر استوار بود: ۱. پایان استثمار: قلب تئوری مارکس، نقد استثمار بود. او معتقد بود که نظام سرمایهداری ذاتاً ناعادلانه است، زیرا سرمایهدار از “ارزش اضافی” کار کارگر سود میبرد؛ یعنی ارزشی که کارگر تولید میکند بسیار بیشتر از دستمزدی است که دریافت میکند. کمونیسم در تئوری به دنبال ایجاد جامعهای بود که در آن هیچکس توسط دیگری استثمار نشود.
۲. لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید: مارکس معتقد بود که ریشه نابرابری، مالکیت خصوصی بر ابزار تولید (کارخانهها، زمینها، ماشینآلات) است. با واگذاری این مالکیت به جامعه (مالکیت عمومی)، دیگر طبقهای وجود نخواهد داشت که بتواند طبقه دیگر را استثمار کند.
۳. جامعهای بیطبقه و بیدولت: هدف نهایی کمونیسم، رسیدن به جامعهای بود که در آن طبقات اجتماعی از بین رفته و همگان برابر باشند. در چنین جامعهای، نیاز به دولت به عنوان ابزاری برای سرکوب یک طبقه توسط طبقه دیگر نیز از بین میرفت و دولت به تدریج “محو” میشد.
۴. “از هر کس به اندازه تواناییش، به هر کس به اندازه نیازش”: این شعار معروف، آرمان نهایی کمونیسم را به تصویر میکشد. جامعهای که در آن افراد با تمام توان خود در تولید اجتماعی مشارکت میکنند و فارغ از میزان مشارکتشان، بر اساس نیازهایشان از منابع جامعه بهرهمند میشوند.
این ایدهها روی کاغذ، تصویری از یک جامعه عادلانه، برابر و انسانی ارائه میدادند که برای بسیاری از روشنفکران و کارگران ستمدیده در آن دوران بسیار جذاب بود.
فاصله از آرمان: انحراف در عمل
با این حال، زمانی که این ایدهها در قرن بیستم توسط رهبرانی مانند لنین، استالین، مائو و دیگران به مرحله اجرا درآمد، نتایج فاجعهباری به بار آورد که با آرمانهای اولیه مارکس فاصله زیادی داشت:
۱. دیکتاتوری پرولتاریا به دیکتاتوری حزب تبدیل شد: مارکس مرحلهای گذار به نام “دیکتاتوری پرولتاریا” را پیشبینی کرده بود که در آن طبقه کارگر کنترل دولت را برای سرکوب مقاومت بورژوازی به دست میگیرد. اما در عمل، این مفهوم به دیکتاتوری یک حزب واحد و در نهایت دیکتاتوری یک فرد (مانند استالین) تبدیل شد. تمام قدرت در دست یک گروه کوچک متمرکز شد و هرگونه مخالفت به شدت سرکوب گردید.
۲. لغو مالکیت خصوصی به کنترل کامل دولتی انجامید: به جای مالکیت “عمومی” یا “اجتماعی”، تمام ابزار تولید تحت کنترل دولت متمرکز درآمد. این امر به ایجاد یک بوروکراسی عظیم، ناکارآمدی اقتصادی و از بین رفتن آزادیهای فردی منجر شد. دولت به بزرگترین و تنها سرمایهدار تبدیل شد.
۳. خشونت و سرکوب سیستماتیک: برای حفظ قدرت و اجرای برنامههای رادیکال، رژیمهای کمونیستی به خشونت گسترده، پاکسازیهای سیاسی، اردوگاههای کار اجباری (گولاگها) و سرکوب هرگونه آزادی بیان، مذهب و اجتماعات روی آوردند. این اقدامات میلیونها قربانی گرفت و با ایده “جامعه انسانی” مارکس در تضاد کامل بود.
۴. اقتصاد برنامهریزیشده و شکست آن: اقتصاد متمرکز و برنامهریزیشده توسط دولت نتوانست با پویایی و نوآوری اقتصادهای بازار رقابت کند و در بسیاری از موارد به قحطی، کمبود کالا و فقر عمومی منجر شد.
نتیجهگیری
میتوان چنین نتیجه گرفت که ایدههای کمونیسم در مانیفست مارکس، به عنوان یک نقد ریشهای به بیعدالتیهای سرمایهداری و یک آرمان برای رسیدن به جامعهای برابر و انسانی، دارای جنبههای مثبت و جذابی بود. اما این تئوری، سادهانگاریهایی در مورد طبیعت انسان، قدرت و پیچیدگیهای جامعه داشت. در عمل، تلاش برای پیادهسازی این آرمانها در کشورهایی با شرایط تاریخی، اقتصادی و فرهنگی متفاوت (مانند روسیه فئودالی به جای یک کشور صنعتی پیشرفته که مارکس پیشبینی میکرد)، به تمرکز بیحد و حصر قدرت، سرکوب وحشیانه و ناکارآمدی اقتصادی منجر شد. در نهایت، آنچه در تاریخ به عنوان “کمونیسم” شناخته میشود، فاصلهای عمیق و خونین با آرمانشهر برابریخواهانهای داشت که مارکس در ذهن خود ترسیم کرده بود.
فجایع دوران لنین، استالین و مائو: انحراف خونین از آرمان
ولادیمیر لنین، ژوزف استالین و مائو زدانگ، سه تن از برجستهترین رهبران کمونیست قرن بیستم، با اقداماتی فاجعهبار، مسیر تاریخ را تغییر دادند و مسئول مرگ میلیونها انسان شدند. در حالی که هر یک در بستر تاریخی متفاوتی عمل میکردند، اقدامات آنها در نهایت به سرکوب بیرحمانه، قحطیهای مصنوعی و ترور دولتی منجر شد.
ولادیمیر لنین: پایهگذار ترور دولتی
لنین به عنوان معمار انقلاب بلشویکی و بنیانگذار اتحاد جماهیر شوروی، سیستمی را پایهریزی کرد که بعدها توسط استالین به اوج وحشت رسید. اقدامات فاجعهبار او عبارتند از:
- سرکوب مخالفان و “ترور سرخ” (Red Terror): پس از به قدرت رسیدن در سال ۱۹۱۷، لنین هرگونه مخالفتی را به شدت سرکوب کرد. او پلیس مخفی مخوف “چکا” (Cheka) را تأسیس کرد که مسئول دستگیری، شکنجه و اعدام دهها هزار نفر از “دشمنان انقلاب” بود. این افراد شامل سلطنتطلبان، لیبرالها، سوسیالیستهای رقیب، کشیشان و حتی کارگران و دهقانان معترض میشدند. لنین صراحتاً از ترور به عنوان ابزاری برای حفظ قدرت دفاع میکرد.
- جنگ داخلی و سیاست “کمونیسم جنگی”: سیاستهای اقتصادی سختگیرانه لنین، معروف به “کمونیسم جنگی”، شامل مصادره اجباری غلات از دهقانان برای تأمین غذای ارتش سرخ و شهرهای بزرگ بود. این سیاست مقاومت شدیدی را برانگیخت و به قحطی گستردهای در سالهای ۱۹۲۱-۱۹۲۲ منجر شد که جان حدود ۵ میلیون نفر را گرفت.
- ایجاد اردوگاههای کار اجباری (گولاگ): اگرچه سیستم گولاگ در دوران استالین به اوج خود رسید، اما پایههای آن توسط لنین گذاشته شد. او دستور ایجاد اردوگاههایی را برای “عناصر غیرقابل اعتماد” و مخالفان سیاسی صادر کرد، رویهای که به ابزار اصلی سرکوب در شوروی تبدیل شد.
ژوزف استالین: معمار کشتار جمعی و دیکتاتوری مطلق
استالین، جانشین لنین، پارانویای سیاسی و بیرحمی را به سطح جدیدی رساند و یکی از خونینترین دیکتاتوریهای تاریخ را رقم زد. فجایع دوران او شامل موارد زیر است:
- “پاکسازی بزرگ” (Great Purge): در دهه ۱۹۳۰، استالین موجی از ترور را علیه اعضای حزب کمونیست، فرماندهان ارتش، روشنفکران و شهروندان عادی به راه انداخت. میلیونها نفر به اتهام “خیانت” و “جاسوسی” دستگیر شدند. صدها هزار نفر پس از محاکمات نمایشی اعدام شدند و میلیونها نفر دیگر به گولاگها فرستاده شدند، جایی که بسیاری از آنها بر اثر کار طاقتفرسا، گرسنگی و شرایط غیرانسانی جان باختند.
- قحطی مصنوعی در اوکراین (هولودومور): در سالهای ۱۹۳۲-۱۹۳۳، سیاست “اشتراکیسازی” اجباری کشاورزی توسط استالین، به ویژه در اوکراین، به یک فاجعه انسانی منجر شد. دولت تمام غلات و مواد غذایی را از دهقانان مصادره کرد و مرزها را بست تا از فرار آنها جلوگیری کند. این قحطی عمدی، که به “هولودومور” (مرگ با گرسنگی) معروف است، جان بین ۴ تا ۷ میلیون اوکراینی را گرفت و به عنوان یک نسلکشی شناخته میشود.
- اخراج و تبعید اقوام: استالین دستور تبعید کامل چندین گروه قومی مانند چچنها، اینگوشها، تاتارهای کریمه و آلمانیهای ولگا را به مناطق دورافتاده سیبری و آسیای مرکزی صادر کرد. صدها هزار نفر در طول این جابجاییهای وحشیانه جان خود را از دست دادند.
مائو زدانگ: ایدئولوژی ویرانگر و فجایع انسانی
مائو، بنیانگذار جمهوری خلق چین، با سیاستهای رادیکال و ایدئولوژیک خود، دو فاجعه بزرگ را بر مردم چین تحمیل کرد:
- “یک گام بزرگ به جلو” (Great Leap Forward): این کارزار اقتصادی که از سال ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۲ به طول انجامید، تلاشی فاجعهبار برای صنعتی کردن سریع چین و اشتراکی کردن کشاورزی بود. دهقانان مجبور به رها کردن مزارع خود و کار در کورههای فولادسازی ابتدایی شدند. آمار تولید غلات به صورت کاذب بالا گزارش میشد و دولت بر اساس این آمارها، غلات را از روستاها مصادره میکرد. نتیجه این سیاست، بزرگترین قحطی تاریخ بشر بود که بین ۱۵ تا ۵۵ میلیون نفر را از گرسنگی کشت.
- “انقلاب فرهنگی پرولتاریایی” (Cultural Revolution): مائو در سال ۱۹۶۶ برای از بین بردن رقبای سیاسی و احیای روحیه انقلابی، “انقلاب فرهنگی” را آغاز کرد. او میلیونها جوان را در قالب “گاردهای سرخ” (Red Guards) بسیج کرد تا علیه “عناصر بورژوا” در جامعه، حزب و نظام آموزشی قیام کنند. این دوره ده ساله (۱۹۶۶-۱۹۷۶) با هرج و مرج گسترده، تخریب آثار فرهنگی و تاریخی، شکنجه و تحقیر عمومی روشنفکران، معلمان و مقامات حزبی همراه بود. میلیونها نفر در این دوران کشته یا آواره شدند و جامعه چین دچار یک فروپاشی فرهنگی و اجتماعی عمیق گردید. این سه رهبر، با تمرکز مطلق قدرت، سرکوب بیرحمانه هرگونه دگراندیشی و اجرای سیاستهای ایدئولوژیک بدون توجه به واقعیتهای انسانی و اقتصادی، مسئول برخی از تاریکترین فصول تاریخ بشریت هستند.
فیلمی در باب فجایع دوران مائو
“زیستن” (To Live - 活着 - 1994): کارگردان: ژانگ ییمو (Zhang Yimou) خلاصه: این فیلم که یکی از شاهکارهای سینمای چین محسوب میشود، داستان زندگی پر فراز و نشیب یک خانواده چینی را در طول چندین دهه از تحولات سیاسی چین، از جمله جنگ داخلی، به قدرت رسیدن کمونیستها، “یک گام بزرگ به جلو” و “انقلاب فرهنگی” روایت میکند. سکانسهای مربوط به دوران قحطی و تلاش مذبوحانه مردم برای تولید فولاد در کورههای خانگی، تصویری تکاندهنده و فراموشنشدنی از آن دوران ارائه میدهد. این فیلم در چین ممنوع است.
